پرنسس يخ ها
صفحه نخست   ::   آرشیو  ::   تماس با من   
 
واقعیت

بعضی وقتا که میری سراغ آرشیو یه نفس راحت میکشی که گذشته گذشته

اما بعضی وقتا هم دلت به حال خودت میسوزه ...یه آه بی صدا میکشی و غرق خاطره ها میشی...!!!

 

دلم  چای های تلخ  خانه ی مادربزرگ را می خواهد

و آن همه سرما و برف

آنقدر که دندان هایم از زور سرما به هم میخورد 

شنبه ۱۶ تیر ،۱۳۸۶

خبر نداشتم 16 تیر 87 دیگه مادربزرگی در کار نیست

گاهی  کابوس میدیدم  و از خواب که بیدار میشدم سریع زنگ میزدم و باهاش حرف میزدم تا آروم بگیرم

ولی پارسال 22 فروردین زنگ زدن که ...

پووووووووووووووووووووووف

از پارسال تا حالا بهش فکر نکردم دیگه...

وای که چه بده

 

خدایا شکرت بازم...حفظشون کن واسم این دو تا مهربونم و ...

 

داشتم دل تنگی هامو میخوندم که واسه ...گاه و بی گاه مینوشتمشون....

 

 

چه عشق پاکی داشتم ...اگه عشق هم نبود لااقل پاک و مقدس بوددددددددددددددد

 

 

وای دیگه ادامه نمیدم...نمیخوام ...نمی خوام بپذیرم...

من همونیم که قبلا بودم

نگو که عوض شدم

نگو که...!!!


پيام هاي ديگران () | شنبه ۱ فروردین ،۱۳۸۸ - prancesse Yakhha ..... |لینک به نوشته

 

سلام این منم

در آستانه ی٢١ سالگی

 

جمعه

 شنبه

یکشنبه

دوشنبه

بووووووووووووم

وارد ٢١ سالگی میشوم....

چه لحظه ها و ثانیه هایی که گذشتند بی هدف بدون استفاده

خسته غمگین دور از خانواده

چه لحظه هایی که بهترین بودند

هر سال بزرگتر میشوم...قد میکشم...مشکلاتم کم و زیاد میشود

خوشی هایم بیشتر

وابستگی ها گاهی کمتر و بیشتر

پشیمانی برای لحظه های از دست رفته

بیقراری

تشنگی

روحی خسته

 شاد و  گه گاه ناراحت

منگم خسته ام  بی حالمبی حسم نا ندارم

هیچ حسی ندارم نسبت به این که ٣ روز دیگر روز متولد شدن یک فرشته ی کوچک با بال هایی برای پرواز رهایی آرامش و ابدی ست

من سال هاست به دنبال بال های گم شده ام میگردم

من سال هاست چشم انتظار نشانی از آنها هستم

من مادرم را پدرم را خانواده ام را تازه میفهمم تازه میدانم که آنها مهمترین ها هستند

تازه درک میکنم

تازه دندان عقلم رشد کرده

تازه قدر میدانم

شاید وقتی دیگر گفتم از دانسته هایم و ندانسته هایم  شاید دوباره آمدم قبل از میلادم قبل از روزی که برای ٢٠مین بار متولد شم

شاید....

٨٧.١٢.٩


پيام هاي ديگران () | جمعه ٩ اسفند ،۱۳۸٧ - prancesse Yakhha ..... |لینک به نوشته

گمشده...!!!

گشنمه

دلم میخواد برم سراغ یخچال و بشینم توش و دنبال خوراکی بگردم

واااای سرمای توش چه آرامشی میده به آدم

سرم درد میکنه

دوس دارم برم چشم پزشکی و یه رفرش بکنم عینک ۴ سال پیشم و ...

وااااس دنیا و زندگی و کامی بازی و  کتاب چقدر آرامش بخش میشه اونوقت

 

حالم خوب نیس دلم میخواد برم پیش دکترم مشاوره

کلی درد و دل کنم

واااااااااااای چه ارامشی میده بهم

 

 

دلم میخواد غول چراغ جادومو بردارم و بهش بگم منو با خودش ببره به آینده

 

وااااااااااااااااااااای دیدن آرامش خودم در فرداهاااااااااااااااااا چه آرامشی میده بهم

 

 

وااااااااااااااااااااااااای من چقدر دنبال آرامش نداشته مم ...!!!


پيام هاي ديگران () | سه‌شنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٧ - prancesse Yakhha ..... |لینک به نوشته

تولدم مبارک

۱۲ اسفند امسال هم گذشت
امسال چیزی ننوشتم  واسه تولدم
به امید سال خوب و خوش و قشنگ واسه خودم و بقیه ی ۱۲ اسفندی ها.
با ۲ روز تاخیر خانومی نی نی جونم تولدت مبارک

 

 


پيام هاي ديگران () | سه‌شنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٦ - prancesse Yakhha ..... |لینک به نوشته

يه روزی...!

اين منم

بيتاب تر از هميشه

به چشمهای غمگين تو

زل ميزنم

و اشک های بی صدايت را  از پشت سياهی عميق چشمانت

ميشمارم

***

زير لب يک صدا :

به اندازه ی تمام روزهای دلتنگی مان

و به اندازه ی تمام اشک هايی که برای با هم بودنمان ريختيم

به اندازه ی تمام دردها

به اندازه ی تمام بيقراری های نيامده

به اندازه ی عمر از دست رفته مان

همديگر را دوست داريم و

تا هميشه با هم خواهيم ماند

 

ميدانیم ...!

 

 

 one day

 

۱۲:۵۰                  ۵شنبه شهريور ۸۶


پيام هاي ديگران () | جمعه ۳٠ شهریور ،۱۳۸٦ - prancesse Yakhha ..... |لینک به نوشته

چشمهای زيبای مادرم و قلب مهربان پدرم و ديگر هيچ ....!

خسته م .

خوابم

گاهی بيهوشم

گاهی چيزهايی ميشنوم

از دور سايه هايی ميبينم

چشمهايی نگران منند

آن دورتر کسی ايستاده و بر جنازه ی گاهی متحرک من اشک ميريزد .

چقدر شبيه خداست

من بيحال روی تخت ٬پرگناه٬ نابخشوندی ٬در آستانه ی مرگ ٬مرگی که ۲۰ سال طول کشيده است

چشمهايم رمقی برای باز شدن و ديدن دوباره ی دنيا ندارن

ترجيح ميدهم از لای پلکهای نيمه باز ببينمشان

خدا آن دورتر با کسی پچ پچ ميکند .

کيست؟ برويد کنار ميخواهم ببينم

چشمهای نگرانتان لحظه ای امانم نميدهند

چه نگران من ٬چه نگران دلبندانتان

انگار منه جزامی بايد تمام شوم تا گرفتار نشويد

لبخند ميزنيد و وانمود ميکنيد که برای سلامتی ام دعا کرده ايد

مادرم را ميبينم و پدرم

تاريکند

نزديک تر که می آيند هر چه تلاش ميکنم که بلند شوم و شفايم را بطلبم نميتوانم

به صورت ماردم نگاه ميکنم

رويش را بر ميگرداند

با گوشه ی چادر رويش را ميگيرد

پدرم سرش را پايين انداخته .

وای حالا فهميدم خدا داشت با مادر و پدرم حرف ميزد

مگر چه گفتی که اينچنين ماتم گرفته اند

خدايا چکار کرده ای

چطور دلت آمده ؟ من بنده ی بد توام اينهمه من بد کردم بس نبود تو ديگر چرا؟

مادرم جلو ميايد  اشکهای رو گونه هايم را پاک ميکند انگار از حالت صورت

سردم غم درونم را ميخواند

حواسش پرت ميشود چادر کنار ميرود و من ميبينم که مادرم چشمی ندارد.

انگار از حدقه در آمده اند

فرياد ميکشم اما مادرم فقط حرکت لبهايم را ميبيند و ميداند که چه بر من گذشته

ميدود ٬ميرود

پدرم می ايد دست به سينه ايستاده و سرش را پايين انداخته

ميفهمد که گرمای دستهايش را ميخواهم

دستش را دراز ميکند که دست سردم را بگيرد

سينه اش خاليست

انگار قلبش را از جا در آورده ست

آهااااااااااااااااااااااااای خداااااا

چه کردی؟‌ چه کردم با اينها ؟

ميرود فرار ميکند که اشکهايم را نبيند

شبح وار وارد ميشوند

لبخند ميزنند چيزهايی زير لب ميگويند

کسی از دور نگاه ميکند و ضجه ميزند

نميتواند از جايش تکان بخورد

شبح ها می آيند

دوره ام ميکنند

ملافه ی سفيد را روی سرم ميکشند

مااااااااااادر  پدررررررررررررر بياييد

دارند مرا ميبرند

خدا از بالا نگاهم ميکند و اشک ميريزد

ميگويم چه کردی؟

ميگويد

مادرت تاب دوريت را نداشت و گفت چشمهايم را از من بگير

پدرت گفت زندگی نميخواهم

و من ...!

هیشششششششششششششششش!

تمامش کن

سکوت ميخواهم

آرامش ٬

مارا ببر ٬

خدای من

بيا مرا در آغوش بگير

خدای من

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

death


پيام هاي ديگران () | سه‌شنبه ٦ شهریور ،۱۳۸٦ - prancesse Yakhha ..... |لینک به نوشته

عطر تن تو ...!

و تو هنوز همانقدر ساده زيبا و دست نيافتنی هستی

که عطر بهار نارنج نيز...!

 

***

از دور نگاهت ميکنم و به رسم عادت ديرينه  لبخند ميزنم

چقدر نزديکی .

 

***

 دستهايم يارای من نيست

کاش التماسم را از نگاهم بخوانی

و بيايی .

 

دير گاهی ست تنم تشنه ی نوازش است

باران ميخواهد و هر چه ميبارم سيراب نمی شود

يک نگاه از تو کافی ست که  خواب شود

***

چشمهايم تار ميبيند

پر ده ی اشک مانع است

ميروی و می آيی

و من رفت و آمدت را نظاره ميکنم

و آه ميکشم

***

تو هنوز همانقدر آرامش بخش و پاکی

اين منم که درگير هوس شده ام

هوس داشتن تو برای هميشه ...!!!

 

 


پيام هاي ديگران () | یکشنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٦ - prancesse Yakhha ..... |لینک به نوشته

تو؟؟؟

خیلی نامردی. خیلی. تو یه طرفه رفتی  پیش قاضی و راضی برگشتی . تو همه چی و نادیده گرفتی. همه چی و .

تو تموم روزای خوشمون و فراموش کردی و زیر پا گذاشتی

خواستی با فراموش کردنم  راحت باشی .آروم باشی به قول خودت .

من همونیم که یه روزی خیلی دوسم داشتی و دوست داشتم . من همونم .خوب چشاتو باز کن. خوب فکر کن.

ببین این منم که داری اینجوری داغونش میکنی. منم که داری خوردش میکنی و با بی رحمی  می چزونیش.

آره همون نیلیام که واسه نبودنت واسه اینکه ساری قبول نشدیم با هم کلی گریه کردم. یادت میاد؟

یادت میاد وقتی اومدی از تنکابن وقتی که بهت گفتم ناناز  میتونی واسه تکمیل ظرفیت بیای ساری  کلی ذوق زده بودم و ساعت ۱:۳۰ نصفه شب از خوشحالی جیغ زدم و مامان بابام و بیدار کردم

منم . همونی که کنارت بودم همه جا . همیشه. یادته روزی که نتیجه ها اومد تو گریه میکردی و میگفتی که من تنهایی برم اونجا .من نمیتونم .غریبی میکردی .دوس نداشتی تنها باشی؟

تو میگفتی میخوای تنها نباشی ٬ یه بخشی از ناراحتیت مال این بود که دوس نداشتی غریب باشی.

اما من ناراحت بودم که بی توام. که نمیخوام دور شم ازت.

منم .همونی که عاشق ناز کردنه موهات بود. همیشه میگفتی آروم میشم .

حالا دیگه من آرامشت و به هم میزنم؟

ببین.

خودمم . کنارت نیستم اما به یادتم /بودم

ببین .

میشناسی منو؟ غم از چشام  میباره  و میاد روی گونه هام

چطوری میتونی بگی که منم میتونم راحت فراموشت کنم؟ من؟ من میتونم؟ از کجا مطمئنی؟

 

ببین .خودمم. آرومم. دلم شکسته.

میدونم .نمیشه شناخت یه دلِ شکسته رو .

ولی باور کن خودمم.

اون تبر و بزار زمین.

تیشه به ریشم نزن.

ببین. داغونم. خسته ام.

نگام کن.

یه لحظه تو چشام نگاه کن.

میبینی؟ میبینیشون؟

آب شدن .

ببین .

به خدا خودمم.

خودم

تو همونی؟

نانازِ منی؟

 


پيام هاي ديگران () | چهارشنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٦ - prancesse Yakhha ..... |لینک به نوشته

بيا بازی کنيم ...!!!

خسته ام

و در امتدا مرداد قدم بر ميدارم

به ناچار به  انتظار بهار های آينده

 

اما دلم زمستان ميخواهد

يا شايد پاييزی طلايی

دلم  چای های تلخ  خانه ی مادربزرگ را می خواهد

و آن همه سرما و برف

آنقدر که دندان هايم از زور سرما به هم ميخورد 

دلم آن روزهای شيرين کودکی را ميخواهد

که آزادانه می دويديم

بازی می کرديم

گريه ميکردم و مادرم  آرام نوازشم  ميکرد

دلم محبت های بی غرض مان را ميخواهد

دلم لحظه ای شادی بدون نگرانی از فردا را می خواهد

دوست دارم او فکر کند که من هيچ نمی فهمم ‌٬

هنوز بچه ام

دوست دارم که ديگر چيزی نگويد

خسته ام نکند

 

دوست دارم مثل روزهای بچگی مان

دستهايم را بگيری

و برگرديم به روزی که برای اولين بار نشانم دادی اوج گرفتن را

با تاب کوچک خانه ی همسايه 

دوست دارم بازی کنيم و قهر کنيم

و دوباره آشتی کنيم

فقط  سر اسباب بازی هايمان دعوا کنيم

فقط همين

دوست دارم زندگی مثل آن روزها  بی دغدغه بگذرد

هر چند که من آن وقتها هم می ترسيدم

می ترسيدم از  از دست دادن آنها که می پرستيدمشان 

و شبها هميشه آرام آرام گريه می کردم و زجر می کشيدم

 

نه

بهتر از آن روزها  را می خواهم

 

بيا برگرديم

حتی برای لحظه ای

 به خدا خسته ام

تحمل حرفها و کنايه ها را ندارم

به خدا نمی خواهم وسط ِ  بازی جر بزنم

به خدا در توانم نيست ماندن

 

دارم تمام ميشوم

و نمی خواهم . 

می خواهم که بمانم

و اينبار بازی را تا پايان ادامه دهم

بيا بازی کنيم

قول ميدهم جِر نزنم

قول ميدهم

فقط بيا

زودتر از بهار ...!!!

 

 

 alone in the darkness

 


پيام هاي ديگران () | شنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸٦ - prancesse Yakhha ..... |لینک به نوشته

بوی خاک ميخواهم ...دستهای مقدست را...!

باران میبارد و

زمین را سراسر می شوید

میخواهم قدم بزنم

خیس شوم

زیر باران .

می خواهم لباسی از اشک های زیبای خداوند بر تن کنم و به جاذبه ی زمین بسپارم که اینبار را بی خیال من و آرزوهایم شود

دوست دارم معلق شوم در فضا

آزاد و رها

به دور از هر بند و اسارتی

می خواهم با باد به این سو و آن سو بروم

تا سرزمین های دور پریان

و مَردَم را نیز با خود خواهم برد

می خواهم آرامش را به قلب مهربانش هدیه کنم

مرد من خسته است

خسته از بی خوابی های مکرر

کابوس های بی پایان

گاه که با هم حرف میزنیم او تنها نفس میکشد

تندتر و آرامتر

و من صدای غم بار نفس هایش را میفهمم

می دانم چه در دلش میگذرد

دل کوچکش توانایی تحمل این همه دلواپسی را ندارد

همین امروز بود که میگفت

از طعم گس خواب بعد از ظهر حالش به هم میخورد

از خواب میپرد و خونابه های آن بعداز ظهر نفرین شده را بالا می آورد

انگار غم عالم در دلش میریزد

دل چرکین است از آنهمه سیاهی

عادت نداشت/ ندارد

ندیده بود /است

و من گاهی که خسته تر از او باشم

با هم نفس میکشیم و سکوت میکنیم و دوباره از نو

هنوز باران میبارد

دستهایش را میخواهم

همین حالا

و قدم های آرامَ ش را نیز

می خواهم دستهایش را محکم دور بدنم حلقه کند

و آرام آرام قدم برداریم زیر باران

و باهم به صدای باران و قدم هایمان گوش کنیم

من نگاه عمیق و غمگین مرد سبزم را می خواهم

و بوی خاک باران خورده ...!

چیز عجیبی ست؟!!!

۱۶:۳۶                                                      ۶/۴/۸۶   سه شنبه


پيام هاي ديگران () | چهارشنبه ٦ تیر ،۱۳۸٦ - prancesse Yakhha ..... |لینک به نوشته